بوت‌های اسکی؛ رؤیای کوچک من از آزادی

0 13
بوت Medium

زندگی همیشه آن‌طور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود

سامعه علمیار

رویاهای من همیشه چیزهای بزرگی نبودند. گاهی تمام آرزوی من در یک جفت بوت اسکی خلاصه می‌شد؛ این‌که روزی آن‌ها را به پا کنم، روی برف‌های سفید افغانستان بایستم و خودم را به شیب کوه بسپارم.

از کودکی، وقتی عکس کوه‌های پوشیده از برف را می‌دیدم، ذهنم برای خودش قصه می‌ساخت. خودم را در میان سفیدی بی‌پایان می‌دیدم؛ جایی در دل کوه‌های بامیان، با بوت‌های اسکی بر پا و نفسی که از شدت سرما بخار می‌شد. برف زیر پاهایم صدا می‌کرد و من، بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشم، روی شیب پایین می‌رفتم.

شاید برای خیلی‌ها اسکی فقط یک ورزش باشد؛ چیزی برای تفریح، هیجان و چند ساعت دورشدن از روزمره‌گی. اما برای من، همیشه معنای دیگری داشت. من فقط نمی‌خواستم اسکی کنم؛ می‌خواستم یک‌بار هم که شده، خودم مسیرم را انتخاب کنم. می‌خواستم روی برف حرکت کنم، بدون این‌که کسی بگوید کجا بروم و کجا نروم.

گاهی به خودم فکر می‌کردم که اگر روزی این فرصت را پیدا کنم، صبح زود از خانه بیرون می‌شوم. روزی که هوا هنوز سرد است و کوه‌ها هنوز در سکوت صبح فرو رفته‌اند. بوت‌هایم را می‌پوشم، بندهایش را محکم می‌کنم و چند لحظه همان‌جا می‌ایستم. شاید قلبم از هیجان تند بزند؛ نه از ترس، از این‌که بالاخره چیزی را که سال‌ها فقط در ذهنم ساخته بودم، پیش چشم خودم ببینم.

بعد قدم روی برف می‌گذارم.

اول آهسته. کمی نامطمئن. بعد خودم را به شیب می‌سپارم.

باد به صورتم می‌خورد، برف از کنارم می‌گذرد و کوه‌ها آرام‌آرام پشت سرم می‌مانند. در آن لحظه شاید هیچ چیز مهم نباشد؛ نه فاصله، نه گذشته، نه تمام روزهایی که برای ساده‌ترین خواسته‌ها باید هزار بار فکر می‌کردم.

فقط من باشم و برف و کوه.

من همیشه فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها خوشبختی را در داشتن چیزهای بزرگ پیدا می‌کنند؛ در خانه‌های بزرگ، سفرهای دور یا زندگی‌های بی‌دغدغه. اما برای من، خوشبختی گاهی همین‌قدر ساده بود: یک جفت بوت اسکی، یک کوه پوشیده از برف و آزادیِ حرکت‌کردن.

شاید عجیب باشد، اما من برای این رؤیای کوچک سال‌ها خیال‌بافی کرده‌ام. بارها در ذهنم به بامیان رفته‌ام. بارها خودم را میان آن همه سفیدی دیده‌ام و با خودم گفته‌ام: «اگر یک روز بتوانم، همین‌جا می‌آیم.»

اما زندگی همیشه آن‌طور که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود.

گاهی رؤیاهایمان را از ما نمی‌گیرند؛ فقط رسیدن به آن‌ها را آن‌قدر دور می‌کنند که مجبور می‌شویم مدت‌ها در خیال زندگی‌شان کنیم.

با این حال، من هنوز آن تصویر را از ذهنم پاک نکرده‌ام.

هنوز هم وقتی برف می‌بارد، به کوه فکر می‌کنم. به آن صبح سردی که شاید روزی از راه برسد. به لحظه‌ای که بوت‌های اسکی‌ام را می‌پوشم و روی برف می‌ایستم. شاید آن روز، قبل از حرکت، چند لحظه به کوه نگاه کنم و به تمام سال‌هایی فکر کنم که فقط در خیال، خودم را در اینجا دیده بودم.

بعد حرکت می‌کنم.

آرام، اما مطمئن.

ردم روی برف می‌ماند؛ خطی ساده در میان سفیدی بی‌پایان. و شاید همان رد کوچک برای من معنای بزرگی داشته باشد: این‌که هنوز رؤیاهایی هست که نتوانسته‌اند از من بگیرند.

من هنوز دلم می‌خواهد یک روز با بوت‌های اسکی روی برف‌های افغانستان حرکت کنم؛ نه برای این‌که فقط اسکی یاد گرفته باشم، بلکه برای این‌که یک رؤیای قدیمی را از گوشه ذهنم بیرون بیاورم و به زندگی واقعی بیاورم.

شاید روزی برسد که دیگر فقط تصورش نکنم.

شاید یک صبح سرد، در میان کوه‌های بامیان، بوت‌هایم را ببندم، نفسی عمیق بکشم و خودم را به برف بسپارم.

و آن‌وقت، بالاخره بگویم:

رسیدم؛ به همان جایی که سال‌ها فقط در ژرفای رؤیاهایم روی برف‌های بامیان گام می‌زدم.

سامعه علمیار، نویسنده و فعال حقوق زنان از افغانستان است. او دانش‌آموختهٔ ادبیات پارسی‌دری، محصل نیمه‌تمام مقطع ماستری در دانشگاه اصفهان ایران، و دانشجوی ژورنالیزم در یک دانشگاه آنلاین است. سامعه با قلم و شعر خود می‌کوشد صدای زنان سرکوب‌شده را به جهان برساند و مرزهای محدودیت و تبعیض را به چالش بکشد.

یادداشت ADN:  

این نوشته روایت شخصی سامعه علمیار است؛ دختری که در میان محدودیت‌های سخت‌گیرانه طالبان، رؤیاهایش را زنده نگه داشته و با قلمش مقاومت می‌کند. دیدگاه‌ها و احساسات مطرح‌شده در این متن، بازتاب‌دهنده تجربه و نگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی شبکهٔ دیاسپورای افغان را نمایندگی نمی‌کند. ما این نوشته را به‌عنوان بخشی از تعهد خود به بازتاب صدای زنان، نسل جوان و روایت‌های خاموش‌شده افغانستان منتشر می‌کنیم.

Comments (0)

Your email address will not be published. Required fields are marked *