زنان افغان؛ شهروندانِ بی‌وطن در وطن

0 2
زنان افغان شهروندانِ بی‌وطن در وطن Medium

Afghan women in a local market in central Bamiyan province. Photo: @AADIL for ADN

وقتی تمام راه‌های تنفس، خلاقیت، هنر و پویایی بر روی یک نسل بسته می‌شود، ترومای جمعی عمیقی شکل می‌گیرد که اثرات آن تا نسل‌ها باقی خواهد ماند

سامعه علمیار

تقلیل دادن فاجعهٔ جاری در افغانستان به یک «بحران حقوق بشری» یا «محرومیت آموزشی»، نوعی ساده‌سازی مصلحت‌آمیز برای فرار از مواجهه با یک جنایت سیستماتیک تاریخی است. واقعیت عریان این است که آنچه امروز بر نیمی از جمعیت افغانستان می‌گذرد، یک پروژهٔ هدفمند برای «مرگ مدنی» و سلب مالکیت انسان از خویشتن است. مفهوم وطن برای یک زن افغان، به مرزهای جغرافیایی خلاصه نمی‌شود؛ وطن یعنی حق مالکیت بر تن، بر سرنوشت، بر صدا و بر آینده. هنگامی که ساختار حاکم، زن را از ابتدایی‌ترین لایه‌های تصمیم‌گیری حذف می‌کند و او را به سطح یک شیء یا غنیمت جنگی تقلیل می‌دهد، واژهٔ وطن معنای خود را از دست می‌دهد. زنان در جغرافیا و زادگاه خود به اسارت گرفته شده‌اند؛ اسارتی که نه از سوی یک نیروی اشغالگر خارجی، بلکه از سوی تفکری بومی، بدوی و ایدئولوژیک تحمیل می‌شود که بقای خود را در گروِ دفن کردن آگاهی و آزادی نیمی از جامعه می‌بیند. این شکل از بی‌وطنی، مخرب‌تر از آوارگی در کشورهای بیگانه است، زیرا انسان در درون خانه‌اش، توسط کسانی که هم‌وطن نامیده می‌شوند، غریبه و دشمن تلقی می‌گردد.

برای درک عمق این فاجعه، باید پرده‌ها را کنار زد و به این حقیقت اعتراف کرد که حذف زنان، یک تصمیم ناگهانی یا سلیقه‌ای نیست، بلکه ستون فقرات و هویت ایدئولوژیک نظام حاکم است. طالبان مشروعیت سیاسی و اقتدار سنتی خود را بر پایهٔ سرکوب، انزوا و تملک زنان بنا کرده‌اند. از این رو، هرگونه عقب‌نشینی در این زمینه برای آن‌ها به معنای فروپاشی هویت ساختاری‌شان است. بستن دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها، ممنوعیت کار در ادارات و موسسات، و جرم‌انگاری حضور زن در فضاهای عمومی، تلاشی است برای بازگرداندن جامعه به یک پیش‌تاریخِ تاریک؛ جایی که زن هیچ اراده و هویتی خارج از چارچوب مالکیت مرد ندارد. این جراحی بیرحمانه اجتماعی، سیستم کادرسازی علمی و مسلکی کشور را برای دهه‌های متمادی عقیم می‌سازد. وقتی دختران از آموزش محروم می‌شوند، سیستم صحی، آموزشی و اداری آینده پیش از تولد به قتل می‌رسد. جامعه‌ای که نصف جمعیت آن از فرآیند تولید علم و ثروت کنار گذاشته شود، محکوم به وابستگی، گدایی بین‌المللی و بازتولید مداوم افراط‌گرایی است.

در این میان، نقد جدی و بدون تعارف متوجه لایه‌های درونی جامعه و ساختار سنتی افغانستان است که در برابر این حذف سیستماتیک، دچار یک انفعال و سکوت مرگبار شده است. واقعیت تلخ این است که پروژهٔ بی‌وطن‌سازی زنان، تنها به دست طالبان پیش نمی‌رود، بلکه ریشه در لایه‌های عمیق پاتریارکال (مردسالاری) و سنت‌های بیگانه‌ستیز جامعه دارد که به صورت پنهان و آشکار با این حذف همسویی می‌کنند. سکوت مردان جامعه، اعم از تکنوکرات‌های دیروز، روشنفکران عافیت‌طلب و توده‌های مردم، نشان داد که مفهوم شهروندی و آزادی در عمق تفکر جمعی افغانستان نهادینه نشده است. بسیاری از مردان، حقوق زنان را یک موضوع فانتزی یا پروژه‌ای متعلق به دوران جمهوریت پنداشتند و درک نکردند که سقوط آزادی زن، به معنای سقوط آزادی کل جامعه است. این هم‌دستی سنتی و بی‌عملی مدنی در داخل، فضا را برای حاکمیت بازتر کرد تا با خیالی آسوده، دیوارهای زندان زنان را ضخیم‌تر کند و کرامت انسانی آن‌ها را به مسلخ بفرستد.

لایهٔ دیگری از این سناریوی هولناک، در سطح بین‌المللی و در تالارهای دیپلماتیک جهان شکل می‌گیرد؛ جایی که حقوق زنان افغانستان به ابزاری برای چانه‌زنی و معامله‌های پشت پرده تبدیل شده است. جامعه جهانی، سازمان ملل و کشورهای مدعی دموکراسی، با خونسردی تمام و پشت نقاب‌های بشردوستانه، تماشاگر این آپارتاید جنسیتی عریان هستند. نشست‌های پی‌درپی دیپلماتیک در پایتخت‌های منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای، فرستادن بسته‌های پول نقد هفتگی و تلاش برای مشروعیت‌بخشی تدریجی به گروه حاکم تحت نام «تعامل سازنده»، ثابت می‌کند که حقوق انسان و کرامت زنان در ترازوی سیاست بین‌الملل هیچ وزنی ندارد. غرب و کشورهای همسایه، امنیت جیوپلیتیک و منافع استراتژیک خود را بر سرنوشت میلیون‌ها انسان ترجیح داده‌اند. آن‌ها آماده‌اند تا با یک رژیم آپارتایدی تعامل کنند، مشروط بر اینکه شعله‌های تروریسم و مواد مخدر به مرزهای آنان نرسد. این رویکرد ریاکارانه، تیر خلاصی بر باورهای عمومی نسبت به ارزش‌های جهانی حقوق بشر بود.

پیامدهای روانی و اجتماعی این وضعیت، در حال شکل دادن به یک انفجار خاموش در درون جامعه است. وقتی تمام راه‌های تنفس، خلاقیت، هنر و پویایی بر روی یک نسل بسته می‌شود، ترومای جمعی عمیقی شکل می‌گیرد که اثرات آن تا نسل‌ها باقی خواهد ماند. افزایش چشمگیر و هولناک آمار خودکشی، افسردگی‌های حاد حاشیه‌نشین و سرخوردگی مطلق در میان دختران جوان، نتیجهٔ مستقیم این انزوای تحمیلی است. ساختار حاکم تلاش دارد تا زن افغان را به یک موجود بیولوژیک صرف، محصور در چهاردیواری خانه و محروم از تفکر و زبان تبدیل کند. این روند نه تنها هویت فردی زنان را متلاشی می‌کند، بلکه نهاد خانواده را نیز از درون می‌پوساند. مادری که تحت تسلط کامل، تحقیر روزمره و محرومیت از آگاهی زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند فرزندی آزاده، خلاق و شجاع تربیت کند؟ فروپاشی روانی زنان، به معنای آغاز فروپاشی اخلاقی و فرهنگی کل جامعه در آینده‌ای نزدیک است.

با تمام این‌ها، برداشتی که زنان را تنها قربانیان منفعل این سناریو می‌داند، کاملاً خطا و سطحی است. زنان افغانستان در طول این سال‌ها نشان داده‌اند که فعال‌ترین و شجاع‌ترین جبههٔ مقاومت در برابر استبداد بوده‌اند. در حالی که احزاب سیاسی، تفنگ‌داران مدعی و لیدرهای قومی سابق به کشورهای خارجی فرار کردند، این زنان و دختران جوان بودند که با دست خالی و شعار «نان، کار، آزادی» به جاده‌ها آمدند و در برابر میله‌های تفنگ ایستادند. مقاومت امروز زنان، اشکال پیچیده‌تر و عمیق‌تری به خود گرفته است؛ از شبکه‌های پنهان آموزش خانگی گرفته تا تولید ادبیات انتقادی در فضای مجازی و نافرمانی‌های مدنی روزمره در پوشش و رفتار. آن‌ها با این ایستادگی، مرزهای مشروعیت تفکر حاکم را به چالش کشیده‌اند و نشان داده‌اند که آگاهیِ تزریق‌شده به یک نسل را نمی‌توان با فرامین مذهبی و شلاق سرکوب کرد.

در نهایت، باید این حقیقت عریان را پذیرفت که افغانستانِ امروز به بن‌بست تاریخی رسیده است و دلیل اصلی این بن‌بست، تلاش برای حذف نیمی از نیروی محرکهٔ این سرزمین است. هیچ نظامی در تاریخ معاصر جهان نتوانسته است با اسیر کردن نصف ملت خود، به ثبات پایدار، توسعه یا مشروعیت دست یابد. محروم کردن زنان از حق شهروندی، افغانستان را به جزیره‌ای منزوی، فقیر و منجمد در قلب آسیا تبدیل کرده است که از کاروان تمدن بشری فرسنگ‌ها عقب مانده است. زنان افغان شاید امروز روی کاغذ و در فرامین رسمی، «بی‌وطن» شده باشند، اما آن‌ها با مقاومت و آگاهی خود، هویتِ واقعی این خاک را حفظ کرده‌اند. وطن واقعی، جبههٔ مبارزهٔ همین زنانی است که تن به تسلیم نداده‌اند و بدون شک، روزی فرارسیدنِ پایان این آپارتاید را رقم خواهند زد؛ چرا که هیچ جفایی بر روی زمین، پایداری ابدی نداشته و ندارد.

سامعه علمیار، نویسنده و فعال حقوق زنان از افغانستان است. او دانش‌آموختهٔ ادبیات پارسی‌دری، محصل نیمه‌تمام مقطع ماستری در دانشگاه اصفهان ایران، و دانشجوی ژورنالیزم در یک دانشگاه آنلاین است. سامعه با قلم و شعر خود می‌کوشد صدای زنان سرکوب‌شده را به جهان برساند و مرزهای محدودیت و تبعیض را به چالش بکشد.

یادداشت ADN 

این نوشته روایت شخصی سامعه علمیار است؛ دختری که در میان محدودیت‌های سخت‌گیرانه طالبان، رؤیاهایش را زنده نگه داشته و با قلمش مقاومت می‌کند. دیدگاه‌ها و احساسات مطرح‌شده در این متن، بازتاب‌دهنده تجربه و نگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی شبکهٔ دیاسپورای افغان را نمایندگی نمی‌کند. ما این نوشته را به‌عنوان بخشی از تعهد خود به بازتاب صدای زنان، نسل جوان و روایت‌های خاموش‌شده افغانستان منتشر می‌کنیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *