ترس از زنِ مستقل؛ بحران پنهان جامعهی افغانستان
Photo: @AADIL for ADN
سامعه علمیار
در ظاهر، آنچه امروز بر زنان افغانستان تحمیل میشود، بیشتر با واژههایی چون «حجاب»، «ارزشهای اسلامی» و «حفظ فرهنگ» توضیح داده میشود؛ اما اگر کمی عمیقتر به واقعیت جامعه نگاه کنیم، مسئله فراتر از پوشش و ظاهر زنان است. آنچه در این سالها بهوضوح دیده میشود، نوعی ترس عمیق از «زن مستقل» است؛ زنی که فکر میکند، سؤال میپرسد، تصمیم میگیرد، درآمد دارد، در جامعه حضور دارد و برای زندگی خود حق انتخاب قائل است.
در حقیقت، حساسیت اصلی نه بر زن، بلکه بر استقلال زن است.
اگر موضوع فقط حجاب میبود، زنی که پوشش کامل دارد نباید باز هم مورد تحقیر، بازخواست یا محدودیت قرار میگرفت. اما واقعیت این است که بسیاری از زنان افغانستان تجربه کردهاند حتی زمانی که تمام معیارهای ظاهری مورد نظر حکومت را رعایت کردهاند، باز هم به دلیل نوع لباس، اعتمادبهنفس، طرز صحبت، حضور اجتماعی یا مستقل بودنشان زیر فشار قرار گرفتهاند. در مقابل، زنانی که در حاشیه جامعه، فقیر، خاموش و کاملاً وابستهاند، معمولاً کمتر حساسیت ایجاد میکنند. همین تفاوت برخورد نشان میدهد که مسئله اصلی، بیشتر از آنکه «پوشش» باشد، «کنترل» است.
حکومت از زنی نمیترسد که فقط در خانه بماند، سکوت کند و وابسته باشد؛ ترس اصلی از زنی است که بتواند بدون وابستگی زندگی کند. زنی که آموزش ببیند، دانشگاه برود، کار کند، درآمد داشته باشد، رانندگی کند، مستقل رفتوآمد کند و درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرد، دیر یا زود به آگاهی میرسد؛ و انسان آگاه، همیشه برای ساختارهای بسته نگرانکننده است.
به همین دلیل است که محدودیتها دقیقاً در جاهایی شدیدتر میشود که زن میتواند به استقلال فکری و اجتماعی برسد. بستهشدن دانشگاهها فقط محرومکردن دختران از درس نیست؛ جلوگیری از شکلگیری ذهن مستقل است. دانشگاه فقط محل آموزش کتاب نیست؛ جایی است که انسان یاد میگیرد فکر کند، سؤال بپرسد و جهان را متفاوت ببیند. دختری که تحصیل میکند، دیر یا زود درباره حقوق، عدالت، آینده و جایگاه خود در جامعه پرسش خواهد کرد. و دقیقاً همین نقطه، همان چیزی است که جریانهای افراطی از آن واهمه دارند.
موضوع کارکردن زنان نیز همین معنا را دارد. زن وابسته، کنترلپذیرتر است. زنی که از نظر اقتصادی محتاج پدر، برادر یا شوهر باشد، کمتر میتواند تصمیم مستقل بگیرد. اما زنی که درآمد دارد و میتواند زندگی خود را مدیریت کند، دیگر بهسادگی مطیع باقی نمیماند. به همین دلیل، حضور اجتماعی و اقتصادی زنان برای ذهنیتهای سنتی فقط یک مسئله فرهنگی نیست؛ نوعی تهدید به حساب میآید.
حتی حساسیت بر رانندگی زنان نیز از همین منطق سرچشمه میگیرد. زنی که خودش موتر براند، بتواند آزادانه رفتوآمد کند و وابسته به مردی برای جابهجایی نباشد، در واقع بخشی از استقلال خود را بهدست آورده است. به همین دلیل، در جامعهای که سالها زن را وابسته تعریف کرده، این استقلال برای بسیاری قابل تحمل نیست.
اما مسئله فقط حکومت نیست. شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که بخشی از جامعه، بدون آنکه متوجه باشد، همین چرخه را تقویت میکند. بسیاری از مردان افغان، حتی اگر خود را مخالف محدودیتها بدانند، در عمل همان ذهنیتی را باز تولید میکنند که زن را ضعیفتر، پایینتر و نیازمند کنترل میبیند. این ذهنیت آنقدر عادی و ریشهدار شده که بسیاری اصلاً متوجه خشونت پنهان در آن نیستند.
در جامعه افغانستان، هنوز هم برای بسیاری، «زن خوب» زنی است که کمتر دیده شود، کمتر حرف بزند، کمتر مطالبه داشته باشد و بیشتر تحمل کند. زنی که بیش از حد مستقل، آگاه یا جسور باشد، خیلی زود با قضاوت جامعه روبهرو میشود. همین نگاه باعث شده بسیاری از مردان، حتی بدون اجبار مستقیم، ناخودآگاه در برابر استقلال زنان احساس تهدید کنند.
اما دردناکتر از آن، نقش بخشی از زنان در ادامه همین وضعیت است. سالها سرکوب، ترس، تربیت سنتی و وابستگی باعث شده برخی زنان خودشان نیز همان تفکری را بپذیرند که آنان را محدود کرده است. بسیاری از زنان افغان، بدون آنکه متوجه باشند، تبدیل به محافظان همان ساختاری شدهاند که آزادی و حقوقشان را گرفته است.
وقتی زنی از کودکی بشنود که ارزشش کمتر است، آزادیاش خطر است، اطاعت فضیلت است و سکوت نشانه نجابت، کمکم این مفاهیم را حقیقت تصور میکند. خطرناکترین شکل ظلم، زمانی است که قربانی دیگر ظلم را ظلم نداند. امروز بخشی از زنان افغانستان نهتنها محدودیتها را پذیرفتهاند، بلکه گاهی در اجرای آن از مردان نیز سختگیرتر عمل میکنند؛ زیرا جامعه به آنان آموخته که زن خوب بودن یعنی مطیع بودن.
در واقع، یکی از بزرگترین موفقیتهای ساختارهای مردسالار همین است که زنان را قانع کنند محدودیت، بخشی از طبیعت و هویتشان است. وقتی زنی باور کند که باید همیشه پایینتر از مرد بایستد، دیگر نیازی به زور مستقیم نیست؛ زیرا سرکوب، به بخشی از ذهن او تبدیل شده است.
افغانستان امروز فقط با بحران سیاسی روبهرو نیست؛ با بحران عمیق فکری و اجتماعی مواجه است. جامعهای که از زن مستقل میترسد، در حقیقت از تغییر میترسد. زیرا زن آگاه و مستقل، فقط زندگی خودش را تغییر نمیدهد؛ نسل بعدی را نیز تغییر میدهد. مادری که آگاه باشد، فرزندان متفاوت تربیت میکند. زنی که استقلال داشته باشد، مفهوم قدرت را در خانواده و جامعه تغییر میدهد. و دقیقاً به همین دلیل است که محدودکردن زنان، برای جریانهای سنتی فقط مسئله فرهنگی نیست؛ مسئله حفظ ساختار قدرت است.
این ترس، در اصل ترس از فروریختن نظم سنتیای است که سالها بر پایه نابرابری ساخته شده است. در ساختاری که مرد همیشه تصمیمگیرنده بوده و زن همیشه تابع، ظهور زن آگاه بهمعنای تغییر توازن قدرت است. وقتی زن بتواند انتخاب کند، مخالفت کند، پرسش کند و وابسته نباشد، دیگر نمیتوان او را صرفاً با ترس و سنت کنترل کرد. به همین دلیل، هرچه آگاهی زنان بیشتر میشود، حساسیت و محدودیت نیز شدیدتر میشود.
در واقع، بسیاری از محدودیتهایی که امروز به نام دین و فرهنگ توجیه میشوند، بیشتر ریشه در ترس اجتماعی دارند تا باور دینی. زیرا جامعهای که به خودش اطمینان داشته باشد، از آموزش زنان، حضور اجتماعی آنان یا استقلالشان هراس ندارد. تنها ساختارهایی از زن میترسند که بقای خود را در ناآگاهی و وابستگی او میبینند.
مسئله مهمتر این است که سرکوب زنان فقط زندگی زنان را محدود نمیکند؛ بلکه کل جامعه را عقب نگه میدارد. جامعهای که نیمی از جمعیتش را از آموزش، کار و حضور اجتماعی محروم کند، در حقیقت خودش را از رشد محروم کرده است. هیچ کشوری با خاموشکردن زنانش پیشرفت نکرده است. توسعه فقط ساختن سرک و ساختمان نیست؛ توسعه یعنی استفاده از تمام ظرفیت انسانی جامعه، و زن بخش عظیمی از این ظرفیت است.
امروز افغانستان در شرایطی قرار دارد که بیش از هر زمان دیگری به نیروی فکری، تخصص و مشارکت همه شهروندانش نیاز دارد. اما بهجای استفاده از توانایی زنان، تلاش میشود آنان به حاشیه رانده شوند. این فقط ظلم به زنان نیست؛ نوعی آسیب مستقیم به آینده افغانستان است.
در کنار همه اینها، چیزی که وضعیت را پیچیدهتر میکند، عادیشدن تدریجی این محدودیتها در ذهن بخشی از جامعه است. خطرناکترین اتفاق برای هر جامعه، زمانی است که مردم به محدودیت عادت کنند و ظلم را بخشی طبیعی از زندگی بدانند. وقتی نسل جدید هر روز حذف زنان را ببیند و به آن عادت کند، کمکم نابرابری به فرهنگ تبدیل میشود.
اما با وجود تمام این فشارها، واقعیتی وجود دارد که نمیتوان آن را نادیده گرفت: نسل جدید زنان افغانستان دیگر مانند گذشته نیست. این نسل تجربه آموزش، آگاهی و حضور اجتماعی را داشته است. زنی که یکبار طعم استقلال فکری را چشیده باشد، دیگر بهسادگی به سکوت کامل برنمیگردد. شاید بتوان حضور او را محدود کرد، اما خاموشکردن ذهن او به این آسانی ممکن نیست.
و شاید دقیقاً به همین دلیل است که امروز، بزرگترین ترس نه از زن، بلکه از زنی است که دیگر حاضر نیست فقط مطیع، خاموش و نامرئی باقی بماند.
سامعه علمیار، نویسنده و فعال حقوق زنان از افغانستان است. او دانشآموختهٔ ادبیات پارسیدری، محصل نیمهتمام مقطع ماستری در دانشگاه اصفهان ایران، و دانشجوی ژورنالیزم در یک دانشگاه آنلاین است. سامعه با قلم و شعر خود میکوشد صدای زنان سرکوبشده را به جهان برساند و مرزهای محدودیت و تبعیض را به چالش بکشد.
یادداشت ADN:
این نوشته روایت شخصی سامعه علمیار است؛ دختری که در میان محدودیتهای سختگیرانه طالبان، رؤیاهایش را زنده نگه داشته و با قلمش مقاومت میکند. دیدگاهها و احساسات مطرحشده در این متن، بازتابدهنده تجربه و نگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی شبکهٔ دیاسپورای افغان را نمایندگی نمیکند. ما این نوشته را بهعنوان بخشی از تعهد خود به بازتاب صدای زنان، نسل جوان و روایتهای خاموششده افغانستان منتشر میکنیم.
