آموزش دختران؛ از مکاتب بسته تا دارالعلومهای طبقاتی
Northern Afghanistan. Photo: @AADIL for ADN
سامعه علمیار
در افغانستان امروز وضعیت آموزش دختران به یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین موضوعات اجتماعی تبدیل شده است، موضوعی که تنها به محدودیت رفتن به مکتب خلاصه نمیشود، بلکه لایههای عمیقتری از سیاستگذاری، اقتصاد، عدالت اجتماعی و حتی نگاه حکومت به آموزش را نشان میدهد.
در ظاهر، دولت طالبان اجازه فعالیت به دارالعلومها و مراکز آموزشی خصوصی را داده است و این مراکز در بسیاری از ولایتها بهصورت آزاد فعالیت میکنند و حتی تا صنف دوازدهم برای دختران آموزش ارائه میدهند، اما در مقابل، مکاتب دولتی برای دختران بالاتر از صنف ششم عملاً بسته شده یا فعالیتشان متوقف گردیده است. این تناقض بزرگ در سیاست آموزشی، پرسشهای جدی را در ذهن مردم ایجاد میکند که چرا یک مسیر آموزشی باز گذاشته شده و مسیر دیگر بسته شده است، و چرا آموزش برای یک گروه از دختران ممکن است اما برای اکثریت آنان نه.
اگر از بیرون به این وضعیت نگاه شود، ممکن است چنین تصور شود که دولت به آموزش خصوصی اجازه داده تا خلأ موجود را پر کند، اما واقعیت اجتماعی چیز دیگری است. دارالعلومها و مراکز خصوصی هرچند در برخی موارد توانستهاند بخشی از نیاز آموزشی را پاسخ دهند، اما این دسترسی بسیار محدود و طبقاتی است. تنها خانوادههایی که توان مالی دارند میتوانند دختران خود را به این مراکز بفرستند، زیرا هزینههای این نهادها برای بسیاری از خانوادهها سنگین است. در نتیجه، آموزش از یک حق عمومی و همگانی به یک امتیاز اقتصادی تبدیل شده است. این در حالی است که مکاتب دولتی، که باید ستون اصلی آموزش عمومی باشند، برای دختران در سطوح بالاتر عملاً غیرفعال شدهاند. همین تضاد، یک سوال اساسی را مطرح میکند: اگر امکان آموزش در سطح دوازدهم از طریق دارالعلومها وجود دارد، چرا همین ساختار در مکاتب دولتی تطبیق نمیشود؟
برای پاسخ به این پرسش، دو دیدگاه عمده در جامعه شکل گرفته است. یک دیدگاه این است که دولت از نظر مالی توانایی کافی برای گسترش یا ادامه آموزش دختران در مکاتب دولتی را ندارد و به همین دلیل ترجیح داده است که آموزش در سطح پایینتر متوقف شود. بر اساس این تحلیل، هزینههای سیستم آموزشی، معاش معلمان، زیرساختها و مدیریت مکاتب برای یک کشور با بحران اقتصادی سنگین، قابل مدیریت نیست و دولت ناچار شده است که آموزش رسمی را محدود کند و اجازه دهد که بخش خصوصی بخشی از این بار را به دوش بگیرد. اما این توضیح، هرچند در ظاهر منطقی به نظر میرسد، نمیتواند بهطور کامل این وضعیت را توجیه کند، زیرا اگر مسئله صرفاً کمبود منابع مالی بود، باید شاهد تلاش برای تقویت مکاتب دولتی و استفاده از همان منابع محدود برای حفظ آموزش عمومی میبودیم، نه انتقال کامل بار آموزش به نهادهای خصوصی.
دیدگاه دوم که در میان مردم و تحلیلگران اجتماعی بیشتر مطرح میشود این است که مسئله تنها کمبود منابع نیست، بلکه نوعی عدم اولویتدهی به آموزش دختران در سطح دولتی وجود دارد. به عبارت دیگر، این پرسش مطرح است که آیا آموزش دختران برای ساختار فعلی حکومت در سطحی از اهمیت قرار دارد که برای آن سرمایهگذاری گسترده در سیستم دولتی انجام شود یا خیر. وقتی دارالعلومهای خصوصی بدون مشکل فعالیت میکنند، اما مکاتب دولتی برای دختران محدود میشوند، این تصور تقویت میشود که موضوع بیشتر از آنکه اقتصادی باشد، یک انتخاب سیاسی و اجتماعی است. در چنین شرایطی، آموزش از یک حق عمومی به یک موضوع انتخابی تبدیل میشود که بسته به شرایط اقتصادی خانوادهها و ساختار نهادهای خصوصی قابل دسترسی است، نه بر اساس سیاست عمومی دولت.
این وضعیت پیامدهای بسیار عمیقی بر جامعه دارد. نخستین پیامد آن، شکلگیری یک شکاف طبقاتی گسترده در آموزش است. دخترانی که در خانوادههای ثروتمند زندگی میکنند، میتوانند از طریق دارالعلومها و مراکز خصوصی به آموزش ادامه دهند و حتی به سطح دوازدهم برسند، در حالی که دختران خانوادههای فقیر حتی از ابتداییترین فرصتهای ادامه آموزش محروم میمانند. این نابرابری بهمرور زمان به نابرابری در فرصتهای شغلی، اجتماعی و حتی قدرت تصمیمگیری در جامعه تبدیل خواهد شد. در واقع، جامعهای شکل میگیرد که در آن آموزش نه یک حق برابر، بلکه یک امتیاز طبقاتی است.
از سوی دیگر، این سیاست باعث تضعیف نقش مکاتب دولتی بهعنوان ستون اصلی آموزش عمومی میشود. در تمام کشورهای جهان، سیستم آموزشی دولتی بهعنوان ابزار اصلی برقراری عدالت آموزشی عمل میکند، زیرا هدف آن این است که هیچ کودک یا نوجوانی به دلیل فقر یا وضعیت اقتصادی از آموزش محروم نشود. اما در افغانستان، با محدود شدن مکاتب دولتی و رشد آموزش خصوصی، این اصل اساسی زیر سوال رفته است. آموزش عمومی در حال از دست دادن جایگاه خود است و جای آن را یک سیستم پراکنده، غیررسمی و طبقاتی گرفته است.
مسئله مهم دیگر، پیامدهای اجتماعی و روانی این وضعیت است. دخترانی که از آموزش محروم میشوند، نه تنها فرصتهای علمی و شغلی خود را از دست میدهند، بلکه در سطح روانی نیز با احساس محدودیت، ناامیدی و بیعدالتی روبهرو میشوند. در مقابل، خانوادههایی که توان مالی ندارند، با فشار شدید روحی مواجهاند، زیرا میبینند که آینده فرزندانشان به دلیل شرایط اقتصادی بسته شده است. این وضعیت در بلندمدت میتواند به افزایش شکافهای اجتماعی، کاهش اعتماد عمومی و حتی بروز نارضایتیهای گستردهتر در جامعه منجر شود.
در کنار همه این موارد، یک سوال اساسی باقی میماند و آن این است که اگر دولت واقعاً به دلیل کمبود منابع مالی نمیتواند مکاتب دولتی را برای دختران تا صنف دوازدهم فعال نگه دارد، چرا همان منابع و ساختارها برای تقویت سیستم عمومی به کار گرفته نمیشود؟ چرا به جای واگذاری آموزش به بازار خصوصی، مکاتب دولتی با مدل سادهتر اما فراگیرتر تقویت نمیشوند؟ این سوال نشان میدهد که مسئله تنها مالی نیست، بلکه به نوع نگاه به آموزش و جایگاه آن در اولویتهای حکومتی نیز ارتباط دارد.
در نهایت، وضعیت فعلی آموزش دختران در افغانستان یک تصویر پیچیده از نابرابری ساختاری را نشان میدهد. از یک سو، دارالعلومهای خصوصی بهعنوان بدیل فعال هستند، اما این بدیل عادلانه نیست، زیرا تنها برای طبقات خاص قابل دسترس است. از سوی دیگر، مکاتب دولتی که باید ضامن عدالت آموزشی باشند، برای دختران در سطوح بالاتر بسته ماندهاند. این تناقض، نه تنها یک مشکل آموزشی، بلکه یک بحران اجتماعی است که آینده جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد. اگر آموزش بهعنوان یک حق اساسی برای همه شهروندان به رسمیت شناخته نشود و به جای آن به یک امتیاز اقتصادی تبدیل شود، فاصله میان طبقات اجتماعی هر روز بیشتر خواهد شد و جامعه به سمت نابرابری عمیقتر حرکت خواهد کرد، نابرابریای که جبران آن در آینده بسیار دشوار خواهد بود.
اگر آموزش بهعنوان یک حق اساسی برای همه شهروندان به رسمیت شناخته نشود و به جای آن به یک امتیاز اقتصادی تبدیل شود، فاصله میان طبقات اجتماعی هر روز بیشتر خواهد شد و جامعه به سمت نابرابری عمیقتر حرکت خواهد کرد، نابرابریای که جبران آن در آینده بسیار دشوار خواهد بود.
سامعه علمیار، نویسنده و فعال حقوق زنان از افغانستان است. او دانشآموختهٔ ادبیات پارسیدری، محصل نیمهتمام مقطع ماستری در دانشگاه اصفهان ایران، و دانشجوی ژورنالیزم در یک دانشگاه آنلاین است. سامعه با قلم و شعر خود میکوشد صدای زنان سرکوبشده را به جهان برساند و مرزهای محدودیت و تبعیض را به چالش بکشد.
یادداشت ADN:
این نوشته روایت شخصی سامعه علمیار است؛ دختری که در میان محدودیتهای سختگیرانه طالبان، رؤیاهایش را زنده نگه داشته و با قلمش مقاومت میکند. دیدگاهها و احساسات مطرحشده در این متن، بازتابدهنده تجربه و نگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی شبکهٔ دیاسپورای افغان را نمایندگی نمیکند. ما این نوشته را بهعنوان بخشی از تعهد خود به بازتاب صدای زنان، نسل جوان و روایتهای خاموششده افغانستان منتشر میکنیم.
