جدال بر سر کلمۀ «افغان»: بحران هویت ملی و انعکاس آن در دیاسپورای افغانستان
مرکز کابل مقابل مسجد پل خشتی. عکس: @AADIL
کاظم جعفری
کمتر واژهای در واژگان سیاسی معاصر افغانستان به اندازۀ کلمۀ «افغان» بار نمادین و مناقشهبرانگیز دارد. واژهای که زمانی تقریباً بدون چالش بهعنوان هویت ملی بهکار میرفت، امروز به میدان کشمکشهای سیاسی، بهویژه در میان جوامع مهاجر و دیاسپورای افغانستان، تبدیل شده است. در مرکز این جدل، یک پرسش بنیادین قرار دارد: آیا «افغان» نام یک قوم مشخص با ریشههای تاریخی خاص است، یا هویتی مدنی و شهروندی که به همۀ اتباع افغانستان تعلق دارد؟
این بحث صرفاً زبانی یا واژگانی نیست. آنچه در پس این مناقشه نهفته است، تاریخ طولانی حذف، نابرابری، تمرکز قدرت و ناکامی نظامهای سیاسی در تبدیل شهروندی حقوقی به شهروندی واقعی است. از همین رو، نزاع بر سر نام «افغان» در واقع بازتاب بحران عمیقتری است؛ بحرانی که به مسئلۀ قدرت، شمولیت و بیاعتمادی تاریخی گره خورده است.
در این میان، محمد اکرام اندیشمند با نگاهی تحلیلی و فاصلهگرفته از هیجانهای رایج، تلاش میکند این بحث را از سطح احساسات به سطح عقلانیت سیاسی منتقل کند. استدلال محوری او این است که شدت عاطفی این مناقشه، اغلب تمایز اساسی میان «واقعیت حقوقی» و «سیاست احساسی» را پنهان میسازد.
از معنای قومی تا تعریف شهروندی
از منظر تاریخی، انکارناپذیر است که کلمۀ «افغان» در بسیاری از متون کهن، مترادف با پشتون بهکار رفته است. همین پیشینۀ تاریخی، یکی از اصلیترین دلایل مخالفت با استفاده از این واژه بهعنوان هویت ملی شمرده میشود. منتقدان استدلال میکنند که نامی با بار قومی نمیتواند نمایندۀ جامعۀ چندقومیتی افغانستان باشد.
اما اندیشمند تأکید میکند که ملت در معنای مدرن آن، محصول تاریخ پیشامدرن یا تداوم هویتهای قبیلهای نیست. ملت، مفهومی سیاسی و حقوقی است که با شکلگیری دولت مدرن، قانون اساسی و شهروندی تعریف میشود. در این چارچوب، آنچه ملت را میسازد، نه خون و تبار، بلکه زیست سیاسی مشترک، سرزمین واحد و رابطۀ حقوقی میان فرد و دولت است.
بر همین اساس، «افغان» در نظم سیاسی مدرن نه یک نشانۀ قومی، بلکه یک صفت شهروندی است. این تغییر معنا، تصادفی یا غیررسمی نبوده، بلکه بهطور صریح در قوانین اساسی افغانستان نهادینه شده است. از اوایل قرن بیستم تاکنون، تمامی قوانین اساسی افغانستان—با وجود تفاوتهای بنیادین ایدئولوژیک و سیاسی—همۀ اتباع کشور را افغان تعریف کردهاند.
از دورۀ امانالله خان تا سلطنت ظاهرشاه، از جمهوریت داوودخان تا حکومتهای چپ، از مجاهدین تا جمهوری پس از ۲۰۰۱، این تعریف حقوقی بدون وقفه تکرار شده است. قانون اساسی ۱۳۸۲ خورشیدی بهطور ویژه، ضمن برشمردن اقوام مختلف، تصریح میکند که بر هر فرد از ملت افغانستان کلمۀ افغان اطلاق میشود.
از منظر حقوقی، بنابراین، موضوع روشن است. تداوم مناقشه نه از ابهام قانون، بلکه از ناتوانی دولتها در تحقق عدالت، برابری و اعتماد عمومی سرچشمه میگیرد.
چرا این مناقشه ادامه دارد؟
مخالفت با کلمۀ «افغان» بیش از آنکه ریشه در زبانشناسی داشته باشد، محصول تجربۀ سیاسی است. برای بسیاری از شهروندان، این واژه بهتدریج با خاطرات تلخ حذف، تبعیض، تمرکز قدرت و نابرابری گره خورده است. در چنین فضایی، نام ملی نه بهمثابۀ هویت مشترک، بلکه بهعنوان نماد سلطه تعبیر میشود.
اندیشمند در پاسخ، میان «نماد» و «ساختار» تفکیک قائل میشود. او استدلال میکند که تغییر یا نفی یک نام، بدون اصلاح ساختارهای قدرت، نهتنها مشکل را حل نمیکند، بلکه میتواند به نوعی فرار سیاسی بدل شود. فقر، فساد، بیعدالتی و خشونت، زادۀ یک واژه نیستند؛ بلکه پیامد نظامهای ناکارآمد و دولتهای غیرپاسخگو اند.
او همچنین هشدار میدهد که بخش بزرگی از این بحثها در فضای دیاسپورا شکل میگیرد؛ جایی که فاصله از واقعیتهای روزمره، سیاست نمادین را جذابتر از اصلاحات دشوار میسازد. طرح بدیلهایی چون تغییر نام هویت ملی، بدون درنظرگرفتن امکان اجماع داخلی و سازوکارهای حقوقی، بیشتر به یک کنش ذهنی شباهت دارد تا راهحل عملی.
در چنین شرایطی، تمرکز افراطی بر هویت، توجه را از پرسشهای بنیادیتر منحرف میکند: قدرت چگونه توزیع میشود؟ حقوق شهروندان چگونه تضمین میگردد؟ مشروعیت سیاسی از کجا میآید؟ بدون پاسخ به این پرسشها، سیاست هویت به بازی جمع صفر تبدیل میشود که شکافها را عمیقتر میکند.
هویت بدون شهروندی، پیروزی توخالی است
نتیجۀ نهایی تحلیل اندیشمند صریح و تلخ است: بحران افغانستان، پیش از آنکه بحران نام باشد، بحران شهروندی است. هویت ملی—با هر نامی—تنها زمانی معنا دارد که با حقوق برابر، کرامت انسانی و مشارکت سیاسی همراه باشد.
حاکمیت طالبان این واقعیت را بیش از پیش آشکار ساخته است. در نظامی که شهروندی به اطاعت تقلیل یافته و حقوق اساسی بهطور نظاممند نقض میشود، نام هویت ملی اهمیت عملی خود را از دست میدهد. در چنین فضایی، مسئله این نیست که فرد افغان خوانده شود یا نه؛ مسئله این است که آیا اصلاً بهعنوان شهروند به رسمیت شناخته میشود یا خیر.
این بهمعنای بیاهمیت بودن بحث هویت نیست، بلکه نشان میدهد که هویت بدون عدالت، تهی است. هیچ نامی—هرچند بیطرف یا دلخواه—نمیتواند جایگزین دولت قانونمند و جامعۀ شهروندمحور شود.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که آیا کلمۀ «افغان» از نظر تاریخی یا احساسی بینقص است یا نه. هیچ هویت ملیای بینقص نیست. پرسش اساسی این است که آیا افغانستان میتواند روزی نظامی سیاسی بنا کند که در آن هویت بر حقوق استوار باشد، نه بر زور؛ و بر شمولیت متکی باشد، نه حذف.
تا آن زمان، جدال بر سر «افغان» همچنان آیینهای از ناکامیهای عمیقتر خواهد بود؛ آیینهای که نه آنچه مردم نامیده میشوند، بلکه آنچه از آن محروم ماندهاند را بازتاب میدهد.
کاظم جعفری محصل علوم سیاسی در دانشگاه هایدلبرگ آلمان است.
توجه: محتوای مقاله صرفاً مسئولیت نویسنده را دارد و شبکه دیاسپورای افغان مسئولیتی در قبال صحت یا نادرستی مطالب ندارد.
