وقتی دختر بودن جرم می‌شود: روایت سامعه از رؤیاهایی که طالبان زندانی کردند

0 5
Screenshot

نامم سامعه علمیار است.

دختری که عاشق شعر و ادبیات است؛ دختری که کوه را دوست دارد؛ دختری که بزرگ‌ترین آرزویش این بود که روزی کوله‌پشتی‌اش را بردارد و جهان را با پاهای خودش بگردد، نه فقط با خیال. می‌خواستم گردشگر شوم، مرزها را لمس کنم، نه این‌که خودم تبدیل به مرز شوم. اما امروز در میان خانه‌های گِلی و ذهن‌هایی که از سنگ سخت‌ترند، گیر مانده‌ام؛ در جایی که زن هنوز «هیچ» شمرده می‌شود.

من در سرزمینی به دنیا آمدم که برای دختر بودن باید عذرخواه باشی. از کودکی به ما یاد دادند آهسته بخندیم، کوتاه حرف بزنیم، کم آرزو کنیم. گفتند صدای زن فتنه است، حضورش خطر است، آزادی‌اش تهدید است. گفتند مکتب رفتن‌مان موقتی است، دانشگاه رفتن‌مان اضافی است، سفر کردن‌مان بی‌غیرتی است. گفتند کوه برای مرد است، جاده برای مرد است، جهان برای مرد است. سهم زن؟ چهاردیواری. سکوت. اطاعت.

طالبان که آمدند، فقط دروازه‌های مکتب را نبستند؛ پنجره‌های امید را هم بستند. گفتند دختر بالاتر از صنف ششم درس نخواند، دانشگاه جای زن نیست، زن بدون محرم سفر نکند، کار نکند، صدایش در رسانه نباشد. گفتند صورتت را بپوشان، رویاهایت را هم پنهان کن، حضورت را هم.

اما من می‌پرسم: مگر رویا برقع می‌پوشد؟ مگر فکر را می‌شود زندانی کرد؟ مگر می‌شود به آفتاب گفت نتابد؟ اگر علم فریضه است، چرا برای من حرام شد؟ اگر زمین از آنِ خداست، چرا سهم من فقط آشپزخانه است؟ اگر کوه را خدا آفرید، چرا صعودش برای من گناه است؟

من سؤال دارم، زیاد هم دارم. مثل همان مرد ساده‌دل فیلم «پی‌کی» که از زمین و آسمان سؤال می‌پرسید و پرده از تناقض‌ها برمی‌داشت. من هم می‌پرسم: اگر زن ضعیف است، چرا از آزادی‌اش می‌ترسید؟ اگر حضورش بی‌ارزش است، چرا برای حذفش این‌همه تلاش می‌کنید؟ اگر صدایش ناچیز است، چرا آن را خاموش می‌کنید؟ کدام قانون آسمانی نوشته که زن باید کوچک بماند؟ کدام خدا گفته رؤیای دختر را دفن کنید تا ناموس‌تان زنده بماند؟

به من گفتند آرزوی گردشگری را فراموش کن. گفتم بسیار خوب، با علم سفر می‌کنم، با قلم سفر می‌کنم، با نوشتن جهان را می‌گردم. کتاب‌ها شدند همسفرم. از طریق واژه‌ها به پاریس رفتم، در کوچه‌های استانبول قدم زدم، برف‌های سوئیس را لمس کردم، در صحراهای آفریقا دویدم. جهان را با ذهنم گشتم، چون پاهایم اجازه‌ی رفتن نداشتند.

من کوه را دوست دارم، چون کوه به من یاد داد هرچه بالاتر بروی، افق وسیع‌تر می‌شود. اما اینجا افق را کوتاه کرده‌اند تا قدِ محدودیت‌ها بلند به نظر برسد. اینجا دیوارها آن‌قدر بالا رفته‌اند که دختر باور کند آسمان همان سقف خانه است. اینجا به زن گفته‌اند رسالتت فقط همسری و مادری است؛ گویی زن نمی‌تواند هم مادر باشد و هم اندیشمند، هم همسر باشد و هم جهان‌گرد، هم عاشق باشد و هم مستقل. چرا باید بین رویا و زندگی یکی را انتخاب کنم؟

می‌گویند این محدودیت‌ها برای حفظ ارزش‌هاست. می‌پرسم: کدام ارزش با نادانی حفظ می‌شود؟ کدام فرهنگ با زندانی کردن نیمی از جامعه رشد می‌کند؟ اگر جامعه یک پرنده باشد، با یک بال چگونه پرواز کند؟ اگر زن را حذف کنید، آینده را به چه کسی می‌سپارید؟

من سامعه‌ام؛ دختری که شب‌ها در اتاقی کم‌نور شعر می‌نویسد و صبح‌ها با واقعیتی خشن بیدار می‌شود. دختری که نقشه‌ی جهان را در ذهنش دارد؛ از کوچه‌های کابل تا خیابان‌های پاریس، از کوه‌های بدخشان تا سواحل مدیترانه. شاید پاسپورتم مهر نخورده باشد، اما قلبم مرز نمی‌شناسد. شاید پاهایم اجازه‌ی رفتن نداشته باشند، اما فکرم را نمی‌توانید زنجیر کنید.

شما مکتب را بستید، اما اشتیاق یادگیری را چه می‌کنید؟ دانشگاه را قفل کردید، اما مغز دختران را چگونه قفل می‌کنید؟ سفر را ممنوع کردید، اما خیال را چگونه متوقف می‌کنید؟ مگر می‌شود به رودخانه گفت جاری نشو؟ مگر می‌شود به پرنده گفت در دلَت پرواز نکن؟

می‌دانم در سرزمینی که زن «هیچ» شمرده می‌شود، همین نوشتن هم جسارت است. اما باور دارم هیچ، وقتی کنار هیچ‌های دیگر قرار بگیرد، عدد می‌شود، قدرت می‌شود، صدا می‌شود. ما دخترانی که امروز در خانه‌های گِلی محبوسیم، فردا می‌توانیم همان زلزله‌ای باشیم که دیوارهای کهنه را فرو می‌ریزد؛ زلزله‌ای از جنس آگاهی، نه خشونت. طوفانی از جنس قلم، نه تفنگ.

شاید امروز بگویند زن باید خاموش باشد. اما تاریخ نشان داده هیچ صدایی برای همیشه خاموش نمی‌ماند. شاید امروز بگویند زن ناتوان است. اما همین زن‌ها نسل فردا را تربیت می‌کنند. اگر ما «هیچ» هستیم، پس این همه ترس از چیست؟

من هنوز رؤیا می‌بینم. هنوز وقتی آفتاب از پشت کوه بالا می‌آید، حس می‌کنم جهان صدایم می‌زند. واژه‌ها را مثل بذر در خاک تاریک می‌کارم. شاید امروز زیر خاک باشند، اما خواهند رویید.

روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین، بی‌هراس از سؤال، بی‌اجازه برای نفس کشیدن، بی‌محدودیت برای آموختن و سفر کردن، بر بلندای همان کوه‌هایی بایستند که روزی گفتند «جای زن نیست».

و آن روز، جهان خواهد فهمید زنی که سال‌ها «هیچ» خطاب می‌شد، همه‌چیز بوده است.

سامعه علمیار، نویسنده و فعال حقوق زنان از افغانستان است. او دانش‌آموختهٔ ادبیات پارسی‌دری، محصل نیمه‌تمام مقطع ماستری در دانشگاه اصفهان ایران، و دانشجوی ژورنالیزم در یک دانشگاه آنلاین است. سامعه با قلم و شعر خود می‌کوشد صدای زنان سرکوب‌شده را به جهان برساند و مرزهای محدودیت و تبعیض را به چالش بکشد.

یادداشت ADN 

این نوشته روایت شخصی سامعه علمیار است؛ دختری که در میان محدودیت‌های سخت‌گیرانه طالبان، رؤیاهایش را زنده نگه داشته و با قلمش مقاومت می‌کند. دیدگاه‌ها و احساسات مطرح‌شده در این متن، بازتاب‌دهنده تجربه و نگاه نویسنده است و لزوماً موضع رسمی شبکهٔ دیاسپورای افغان را نمایندگی نمی‌کند. ما این نوشته را به‌عنوان بخشی از تعهد خود به بازتاب صدای زنان، نسل جوان و روایت‌های خاموش‌شده افغانستان منتشر می‌کنیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *